#حصار_تنهایی_من_پارت_697
نگاش کردم. بد عصبي شده بود. با اين زانوم هم نمي تونستم يقه گيري کنم.
يه لبخند زدم و گفتم: منظورم اينه که جز فرشته، چيز ديگه اي نمي بينم!
انگار خر شد! چون چيزي نگفت و خوابيد. دوباره شروع به دوخت کردم. سرشو از پتو آورد بيرون وگفت: ببين! مي خوام بخوابم، سرو صدا نکن!
- ببين اين پرده ی آقاست. اگه تا فردا نصب نشه، مي گم تقصير توئه!
با عصبانيت پوفي کرد و نشست. پتو رو از روش برداشت و رفت بيرون.يه لبخند پيروز مندانه اي زدم!
بعد از اينکه پرده تموم شد، يه اتوی خوشگل هم روش کشيدم.
خاتون اومد تو و گفت: آيناز جان آقاي دکتر اومدن با شما کار دارن.
با تعجب گفتم: اميرعلي؟!
- بله!
چي مي خواست بگه؟ توجيه کار ديشبشو؟ نمي خوام بشنوم. برای همين بوسه الکي آقا بود که صبح زنداني شدم.
گفتم: بهش بگو بره. من باهاش حرفي ندارم.
بدون اينکه چيزي بگه رفت. چند دقيقه بعد دو تا ضربه به در خورد و گفت:
- ياا...!
romangram.com | @romangram_com