#حصار_تنهایی_من_پارت_696


خاتون گفت: پات چي شده؟

- خورد به ميزي که تو انباريه.

- از دست اين مش رجب! صد دفعه گفتم اون ميزو از اونجا بردار.

رفتم بالا. تخت آرادو مرتب کردم؛ لباساشو شستم و اتو کرده و مرتب گذاشتم سر جاشون. به لباساش نگاه کردم.

يه نچ نچي کردم و گفتم: آدمه که لباس نداره تو اين سرماي زمستون بپوشه، اونوقت اين آقا ...از هر مارک و مدل و رنگ و جنسي چند دست داره.

کفشاشو نگاه! مي شه باهاش يه مغازه راه انداخت. اومدم بيرون و به سمت خونه مي رفتم که مش رجبو ديدم.

گفت: چرا اينجوري راه ميري؟

- آقا تو انباري زندانيم کرده بود، پام خورد به لبه ميزي که اونجاست.

قيافش ناراحت شد و گفت: الان ميرم برش مي دارم.

رفتم به اتاقم، ديدم خانم هنوز خوابه. به ساعت نگاه کردم نه و چهل و پنج دقيقه بود. بايد ديگه بيدار بشه. روسري رو از سرم برداشتم. پاي چرخ خياطي نشستم؛ پاي چپم که زانوش درد مي کرد، دراز کردم. پرده آراد ديگه تمومه؛ پايينشو بدوزم تموم مي شه. چرخ خياطي که شروع کرد به دوختن، ويدا چشمشوباز کرد و با اخم گفت:

- هوي! نمي بيني آدم خوابه؟!

همين جور که سرم پايين بود و مي دوختم، گفتم: من که اينجا آدمي نمي بينم!

با عصبانيت بلند شد و گفت: چي گفتي؟

romangram.com | @romangram_com