#حصار_تنهایی_من_پارت_694


وقتي رفت، منم با پاي چلاقم رفتم به آشپزخونه ديدم خاتون داره کاسه بشقاباي آقا رو مي شوره.. گفتم: سلام!

برگشت. شيرو بست و گفت: باز چيکار کردي؟

- هيچي! گناه و تقصيري که مستحق انباري باشه رو انجام ندادم!

- ديگه نمي دونم به چه زبوني بگم ... پا رو اعصاب آقا نذار!

- آقا خودش اعصاب نداره ،چه من پا بذارم، چه نذارم ...

يهو خاتون با چشاي گشاد و ابرو به پشتم اشاره کردو محل نذاشتم و ادامه دادم:

- از روز اولم که من اومدم به اين عمارت، ابروهاش عين ابرو پيونديها بهم چسبيده بود! خنده هاشم از مرز پوزخند رد نمي شه. هنوز هم موفق به رويت دندوناش نشدم!

هنوز خاتون داشت ابرو مي انداخت بالا! ادامه دادم:

- من نمي دونم فرحناز دلشو به چي اين خوش کرده؟! که چپ ميره مي گه آراد، راست مي ره مي گه آراد!

اعصابم خورد شد.

گفتم: چته خاتون؟ چرا اينجوري مي کني؟ تيک عصبي گرفتي؟

- تيک عصبي نگرفته؛ ظاهرا شما زيادي داره بهتون خوش مي گذره!

فقط گردنم و صد وهشتاد درجه جنوبي چرخوندم. همونجا گردنم با ديدنش قفل شد.

romangram.com | @romangram_com