#حصار_تنهایی_من_پارت_693


- خاتون تویی؟!

صدايی نيومد. بعد صداي باز شدن قفلو شنيدم. لبخندم بيشتر شد. يه قدم رفتم عقب. در باز شد. چشمم افتاد به مختار. با تعجب نگاش کردم.

گفت: اين دفعه رو بخاطر من بخشيدت ...بيا بيرون!

با پاي لنگون اومدم بيرون و گفتم: ممنون!

- تشکر نکن ...جلوي زبونتو بگير! آخه دختر چرا انقدر کله شقي مي کني؟ ها؟ من تعجب مي کنم چرا تا حالا نکشتت؟!

با اعتماد به نفس گفتم: چون دوستم داره!

صداي آراد بلند شد: مختار!

مختار: اومدم آقا!

لبخندي زد.

- بهش بگم چي گفتي؟!

- نه! تو رو خدا نه ...اصلا غلط کردم!

خنديد و گفت: به شرطي نمي گم که برام لواشک درست کني!

با درموندگي سرمو تکون دادم و گفتم: باشه قبول!

romangram.com | @romangram_com