#حصار_تنهایی_من_پارت_683
تند تند با آستينام صورتمو که از اشک خيس شده بود، خشک کردم و درو باز کردم.
با لبخند به چشمام نگاه کرد و گفت: چه دل نازکي داره اين آيناز... حالت بهتر شد؟
- تا زماني که تو اين خونم حالم خوب نمي شه.
- مي خواي بریم بيرون يه گشتي بزنيم؟
- امشب به اندازه کافي گند بالا آوردم... اگه آراد بفهمه با شما رفتم بيرون، مردنم حتميه!
- نترس ... نمي ذارم روت دست بلند کنه. برو کتمو بيار، لباستم بپوش بريم.
- آخه...
- آخه و اما و اگر و شايد نداريم! زود باش برو، يخ کردم!
- بيا تو بشين تا حاضرشم.
- زياد طول مي کشه؟
- نه!
- پس همين جا منتظر مي مونم.
- باشه.
romangram.com | @romangram_com