#حصار_تنهایی_من_پارت_682


بلند شد و با قدم هاي تند اومد طرفم.

اميرعلي داد زد: فرحناز بس کن!

بي فايده بود. کامليا و چند تا دختر جلوشو گرفتن که نياد. گيچ شده بودم و مغزم از خستگي دستور صادر نمي کرد.

خاتون اومد پيشم، گفت: چرا وايسادي دختر؟ بيا برو بيرون. الان خون به پا مي شه!

چند قدم رفتم که روسريمو از پشت کشيد. برگشتم؛ فرحناز بود. با عصبانيت کليپس پشت سرمو باز کرد. تمام موهاي فر درشت بلندم دورم ريخت.

با حرص خنديد و گفت: بخاطر اين موهاي زشتت بود که هيچ وقت روسريتو از سرت برنمي داشتي، نه؟

يقمو گرفت: بذار ببينم شايد يه عيب و نقص ديگه هم داشته باشي که هيچ وقت لباس باز نمي پوشي!

يهو يکي منو کشيد عقب کتشو انداخت رو سرم. نفهميدم کي بود. دستشو گذاشت رو شونم و برد بيرون.

گفت: برو يه روسري بپوش.

برگشتم. از زير کت رفتنشو نگاه کردم. اميرعلي بود.

زير لب گفتم: ممنون!

سريع رفتم به اتاقم و يه شال برداشتم و رو زمين نشستم. اشک هاي گرمم که ديگه خسته از اين دنيا بود رو صورتم مي ريخت. چند دقيقه اي که گريه کردم، صداي در زدن اومد. اشکامو پاک کردم. شالمو رو سرم انداختم و گفتم: کيه؟

- منم ... مي شه درو باز کني؟!

romangram.com | @romangram_com