#حصار_تنهایی_من_پارت_671


با دل شاد و صورت غمگين گفتم: کي گفته قراره منم باهاتون بيام؟!

- اميرعلي. گفت اگه آرادم نذاره، به زور مي بريمت.

با لبخند گفتم: اميدوارم! ديگه دلم تو اين خونه پوسيد.

اومد جلو صورتمو بوسيد و گفت: حتما مي بريمت. حتي اگه شده با آراد بکش بکش راه بندازيم!

يه لبخندي زدم و رفت بالا. بعد چند دقيقه خاتون و ويدا اومدن. منم به اتاق، نه زندانم رفتم و با بي حوصلگي يه لباس برداشتم و پوشيم. برام هم مهم نبود چيه.

رفتم به عمارت. همه اومده بودن و آرادم نشسته بود. مسئوليت پذيرايي از اون با من بود. يه ليوان آب ميوه برداشتم، رفتم پيشش. کامليا هم پشت سرم اومد. ليوانو گذاشتم رو ميز کنار مبلش.

کامليا گفت: آراد! خوشگله؟!

- کدومش؟ صورتت يا لباس؟

- لباسم ديگه!

- چرا هر دفعه لباس مي خري من بايد نظر بدم؟

آروم گفت: چون سليقت تو انتخاب دخترا براي رقصيدن حرف نداره! هميشه خوشگلاشو انتخاب مي کني!

چند تا ميوه گذاشتم تو پيش دستي و گذاشتم رو همون ميز.

آراد گفت: حالا که خرم کردي دو قدم برو عقب!

romangram.com | @romangram_com