#حصار_تنهایی_من_پارت_668
نفس هاي گرمي رو صورتم مي خورد. ويدا کثافت صورتشو چسبونده به صورت من. دستمو گذاشتم رو سينش و هلش دادم به عقب.چقدر سنگين شده! يه ميليمترم تکون نخورد. دستمو کشيدم رو سينش. پس سينهاش کو؟! چرا صافه؟! چه صورت خوش بويي داره! ولي يادم نيماد شبا ويدا کرم به صورتش بزنه. دستمو آوردم بالاتر، صورتش سيخ سيخي بود... يعني ويدا چند ماه صورتشو نزده که به اين وضع در اومده؟!
چشمامو آروم باز کردم. خواب از سرم پريد؛ صورت آراد فقط يک سانتي متر با من فاصله داشت!
خاک به سرم! من چرا پيش اين خوابيدم؟! اگه بيدار بشه و بفهمه، منو حتما مي اندازه تو انباري گوانتاناموش!
آروم بي سر و صدا از زير پتو اومدم بيرون. دمپاييامو گرفتم تو بغلم و از اتاق زدم بيرون. يه نفس راحت کشيدم. اينجا چقدر تاريکه! از پله ها بي سر و صدا اومدم پايين. رفتم به آشپزخونه کليدو زدم. به ساعت نگاه کردم. يه ربع به شش بود. واي خدا! ممنون! اندازه ی تمام چيز هایي که خلق کردي و قراره خلق کني ممنون! متشکرم که پونزده دقيقه زودتر بيدارم کردي! ممنون که بهم رحم کردي! اگه با آراد ساعت شش بيدار مي شدم، معلوم نبود چه سرنوشت تلخي درانتظارم بود؟
پونزده دقيقه تمام از خدا تشکر کردم که منو از يه فاجعه بزرگ نجات داد. ساعت شش بيدارش کردم. بعد از اينکه عين بچه مدرسه ايا براش لقمه گرفتم و گذاشتم تو دهنش و موهاشو خشک کردم و لباسو تنش کردم، راهي شرکتش کردم.
تو اتاقم مشغول دوخت پرده آراد بودم که کامليا اومد. سرشو کرد تو اتاق و گفت: سلام نازي!
سرمو بلند کردم و گفتم: سلام خوشگل...از اينورا؟!
روبه روم نشست و گفت: اومدم ببينم لباسم حاضره يا نه؟
- باز خوبه يه لباس دست ما داري که به بهونه اونم که شده يه سري بزني!
- اي نامرد! حالا ما شديم بي معرفت؟
- يه چيزي اونورتر از بي معرفت!
- خب ببخشد... درس و دانشگاه نمی ذاره.
- همچين مي گي درس و دانشگاه، انگار رشته ت هوا و فضاست، خوب تيارتي ديگه! دو تا جمله حفظ مي کني می ري رو سن مي گي!
romangram.com | @romangram_com