#حصار_تنهایی_من_پارت_667
گفت: بخون!
- اينو براي کي نوشتي؟
- به زور وارد ماجرايي که بهت مربوط نمي شه نشو!
عين گيجا نگاش کردم.
گفت: تو زندگي ديگران سرک نکش!
شروع کردم به خوندم. نگاهاي سنگينشو رو خودم حس کردم. سرمو بلند کردم.
گفت: مي دوني شبيه چه قومي هستي؟!
ابرومو بردم بالا و گفتم: بله؟!
- شبيه دختر چنگيز خان مغولي! آره بيشتر شبيه اونایي تا افغانيا!
با حرص نگاش کردم. گفت: الان خيلي خوشحال شدي که شبيه افغانيا نيستي؛ نه؟...بخون!
دلم مي خواست با همين دستام بخوابم روش و گلوشو فشار بدم و با چشمام شاهد مرگش باشم. يه نفس عميق کشيدم تا آروم بشم و شروع کردم به خوندن. وسط کتاب که رسيد يه چشمم به کتاب بود، يه چشمم به آراد که کي خواب مي ره، منم برم بخوابم. به ساعت رو ميزيش نگاه کردم؛ يک و بيست دقيقه رو نشون مي داد.
عين جغد نگام مي کرد. کتابو جلو دهنم گرفتم و يه خميازه ی طويل و عريض کشيدم که اونم بعد من خميازه کشيد. آخراي کتاب بود. چشمام سنگين شد. کلمات تار مي شدن يا اصلا نمي ديدمشون. نمي دونم چي شد که يهو همه جا سياه شد.
***
romangram.com | @romangram_com