#حصار_تنهایی_من_پارت_662
- آخه آقا من تو اين سرماي زمستون کجا خونه پيدا کنم؟
- نمي دونم... خودت و شوهرت که تنهايي بريد زير پل بخوابيد.
- آقا!
فرحناز داد زد: پير خرفت! نشنيدي داييم چي گفت؟ خيلي وقت پيش بايد از اين خونه مي انداختت بيرون ... قرار نيست تا آخر عمرت اينجا بموني که؟ بالاخره که بايد بري... چه امروز، چه فردا... از فردا هم بگرد دنبال خونه.
سيروس: براي خونه پيدا کردن دو هفته هم زياده... من با اثاث کشي برات حساب کردم.
آراد: خاتون جايي نمي ره!
سيروس نگاش کرد و گفت: من استخدامش کردم، خودمم اخراجش مي کنم.
- خاتون خدمتکار منه... هر وقت من بگم مي ره.
- مثل اينکه اون يکي دستتم لازم نداري!
شمسي: واي... بس کنيد تو رو خدا! ببين بخاطر يه پيرزن چه جور به جون هم افتادن؟ سيروس مي خواي اينو اخراج کني، کيو مي خواي جاش بياري؟
فرحناز: ويدا جاش مياد... چند روز ديگه مي خواد ازدواج کنه... خودش و شوهرش ميان.
ويدا قيافش گرفته شد. انگار زياد از اسم شوهر خوشش نيومد!
امير: حالا شما يه مدت صبر کنيد، بذاريد يه خونه ای، جايي پيدا کنه... بعد بنده خدا رو بيرون کنيد.
romangram.com | @romangram_com