#حصار_تنهایی_من_پارت_661
به آراد نگاه کردم. يه دستش رو شکمش بود و با دست ديگش غذا مي خورد. خيلي براش سخت بود. مي دونستم زخم معدش داره اذيتش مي کنه. با يه دستي هم که نمي شد شام خورد. اين فرحناز بي فکرم فقط داره مي لمبونه! انگار نه انگار آراد با يه دست داره شام مي خوره. از ترس فرحناز و سيروس و شمسي جرات نکردم برم جلو، بهش کمک کنم.سرشو آورد بالا و نگام کرد.
زير لب آروم گفتم: بيام؟
فقط ابروشو به معني «نه» برد بالا و با هر مکافاتي بود شامشو خورد.
بعد شام، توی سالن نشستن و حرف مي زدن. نصف ظرفا رو ريختم تو ماشين ظرف شويي؛ نصف ديگم با دست مي شستم تا زودتر تموم بشه.
خاتون منو که ديد، گفت: آيناز جان! بعد ظرفا رو مي شوريم... فعلا بيا کمک کن اينا رو ببريم.
- واي خدا! چقدر مي ديشون بخورن! همين الان شام خوردن! بذار اين از گلشون بره پايين؟
- وا مادر؟ الان نيم ساعته شامشون تموم شده ها؟ دستکشو از دستت بيار بيرون، انقدرم حرف نزن!
قهوه رو ريختم تو فنجون و بردم بالا. خاتونم با ظرف ميوه و ويدا هم با آجيل پشت سرم قطار شدن. وقتي گذاشتيم رو ميز، فرحناز گفت:
- دايي؟ اون حرفي که قرار بود بگيد رو الان بگو!
- چشم عروس خوشگلم!
سيروس به خاتون نگاه کرد و گفت: تا دو هفته ديگه اين خونه رو ترک کن!
خاتون با نگراني گفت: چي آقا؟!!
سيروس: نشنيدي؟ کر شدي مگه؟ گفتم تا دو هفته ديگه بايد از اين خونه بري.
romangram.com | @romangram_com