#حصار_تنهایی_من_پارت_654


گفتم: چه خبره خاتون؟ يه ايل که نمي خواد بياد؟ چهار، پنج نفرن... اونم يه نوع غذا بسشونه. شش نوع غذا فکر نمي کنيد اصراف باشه؟

ويدا پوزخندي زد و گفت: خوبه آشپزخونه رو دست تو گدا ندادن!

خاتون گفت: آينازجان! سوپ فراموش نشه!

اين حرف خاتون يعني بحثو ادامه نده!

داشتم وسايل سوپو حاضر مي کردم که صداي مختار از تو سالن اومد.

- منم امشب هستم!

آراد: بهت نمي خوره شکمو باشي!

مختار: از دست پخت خاتون نمي شه گذشت!

خاتون با خوشحالی گفت: آراد اومده!

کمي ميوه که از قبل شسته بودو جلوم گرفت و گفت: اينا رو براش ببر. تا قبل شام معدش خالي نمونه.

ويدا پريد جلو، ظرفو برداشت و گفت: خودم براش مي برم!

من و خاتون همين جور رفتنشو نگاه مي کرديم.

گفتم: اين دختر انقدر مشتاق خدمت کردن به آراده و من خبر نداشتم؟!

romangram.com | @romangram_com