#حصار_تنهایی_من_پارت_653
***
نمي دونم ساعت چند بود که خاتون صدام زد.
- آني خوش خوابه! خرس خوابالو!
چشممو باز کردم. خاتون کنارم نشسته بود و با لبخند گفت:
- اگه دل مي خواد، دست از سر اين خواب بردار و بيا کمکم کن!
با چشماي خواب آلود گفتم: کمک چي؟
- عمه ي آقا با خانوادشون مي خوان تشريف بيارن.
- خب تشريف بيارن! به من چه؟
بلند شد و گفت: سوپ با شماست. در ضمن آقا سيروس هم هستند.
با شنيدن اسمش، از ترس مو به تنم سيخ شد و صاف نشستم و گفتم: اون براي چي؟!
- وا مادر خونشه ها! براي چي مي خواد بياد خونش؟
با دستم صورتمو مالش دادم. يه آبي به دست و صورتم زدم و رفتم به آشپزخونه.
ويدا سالاد درست مي کرد. خاتونم گرفتار برنج و مرغ بود. از بس ميز شلوغ بود که خيار و کلم سالاد ويدا توشون گم شده بود.
romangram.com | @romangram_com