#حصار_تنهایی_من_پارت_642


مش رجب اومد تو و گفت: حالش بهتر نشد؟

گفتم: چرا مشي جون بهترم!

مش رجب خنديد و گفت: اي قربون شيرين زبوني تو من برم!

خنديدم و گفتم: خوب خانما و آقايون! وقت ملاقات مریض تمومه! بريد بيرون مي خوام استراحت کنم!

خوابيدم.

مش رجب گفت: آقاي دکتر! يه استکان چاي در خدمت باشیم. البته اگه کلبه ی ما رو قابل بدونيد؟

امير: اختيار داريد؛ اين چه حرفيه؟ خوشحال مي شم!

رفتن بيرون. يکي دو ساعت بعد کامليا بهم سر زد؛ پارچه پرده هم خريده بود. چند دقيقه که نشست، بعد رفت.

يک روز کامل استراحت کردم. بهتر از اين نمي شد!

صبح خاتون بيدارم کرد. رفتم به اتاقش و بيدارش کردم.

همينجور که سرش رو بالشت بود، گفت: پريودت خوب شد؟!

ها؟! از کي تا حالا نگران من شده؟!

گفتم: اگه منظورت دل دردمه آره خوب شد!

romangram.com | @romangram_com