#حصار_تنهایی_من_پارت_636
بعد چند دقيقه سرمو آوردم بيرون، ديدم آرايش مي کنه. دوباره سرمو کردم زير پتو. نمي دونم مي خواد بره رو صحنه تئاتر يا کتاب بخونه که خودشو اينجور گريم مي کنه؟!
وقتي رفت سرمو آودرم بيرون، يه نفس عميقي کشيدم که قلبم درد گرفت. چند دقيقه اي به تابلوی امير نگاه کردم. حس مي کردم اون دختره منم. خوابم نبرد. اين پهلو، اون پهلو شدم. بازم هيچ! انگار خوابو ازم گرفته بودن.
نشستم. چه مرگم شده؟! چرا خوابم نمي بره؟! سرمو گذاشتم رو زمين، بالشتو گذاشتم رو سرم. بازم جواب نداد. کلافه شدم. همش دلم مي خواست بدونم تو اتاق آراد چه خبره؟ آخه به تو چه؟! تو که ازش بدت مياد ديگه چه مرگته نمي خوابي؟!
با حرص بالشتو زدم به ديوار و برعکس خوابيدم، سرمو گذاشتم رو زمين. چرا ويدا نمياد؟! من که اين همه مدت تو اتاقش نبودم؟
يهو نشستم و گفتم: نکنه آراد عاشق ويدا شده و دارن...
آيناز خفه شو! اين خضعبلات چيه به هم مي بافي؟! بگير بخواب!
پوفــــــف! بالشتمو برداشتم و خوابيدم . بعد يک ساعت خود درگيري ويدا پيداش شد. يه لبخند از روي شادي زدم. دلم آروم شد و خوابيدم.
صبح بلند شدم که برم آقا رو بيدار کنم که يهو دلم درد گرفت. سر جام خوابيدم. اي کثافت! الان چه وقتش بود؟!!
دستمو دراز کردم طرف ويدا، تکونش دادم: ويدا...ويدا!
هيچ ... بدتر از خرس خوش خوابه!
با صداي بلند تري گفتم: ويـــــدا!
با ترس نشست و گفت: ها؟ چيه؟!
- مي شه بري آقا رو بيدار کني؟
romangram.com | @romangram_com