#حصار_تنهایی_من_پارت_627


خاتون رفت بالا. منم پشت سرش رفتم رو پله ها وايسادم و سرک کشيدم. سيروس با دو تا از نُخاله هاي گردن کلفتش اومد تو.

خاتون رفت جلو وگفت: سلام آقا! خيلي خوش اومديد. بفرماييد!

همين جور که به سالن پذيرايي مي رفت، با عصبانيت گفت: هنوز نيومده؟!

- نه آقا... الان ديگه پيداش مي شه.

- توله سگ بهش زنگ مي زنم،ميگه الان ميام... پس کو؟

رفتم پايين يه فنجون قهوه حاضر کردم.

خاتون با دلشوره اومد تو و گفت: خدا خودش به خير بگذرونه. از دست آقا خيلي عصبانيه.

سيني رو دادم دستش. رفت بالا. نيم ساعت بعد صداي آراد و مختار تو سالن پيچيد.

مختار اومد به آشپزخونه و گفت: آيناز يه ليوان آب بيار!

وقتي رفت، يه ليوان آب خنک بردم به سالن. باباش چنان دادي زد که ليوان تو دستم تکون خورد.

- مگه با تو حرف نمي زنم؟ گفتم دخترا کجان؟

آراد آب دهنشو قورت داد و گفت: نمي دونم!

سيروس با داد گفت: نمي دوني بي عرضه؟ مي دوني چه ضرري به من زدي؟ تمام کارا رو دادم دست توی بي شرف!

romangram.com | @romangram_com