#حصار_تنهایی_من_پارت_626
- مش رجب کارت داشت. برو پيشش.
رفتم پيش مش رجب. تو هال نشسته بود و قفسي هم جلوش گذاشته بود.
با خوشحالي به مرغ عشقا نگاه کردم و گفتم: واي مش رجب! اينا چيه خريدي؟!
کنار قفس نشستم. گفت: براي تو خريدم... دوستشون داري؟
- آره، خيلي قشنگن . دونه ها رو بده خودم بهش مي دم.
دونه ها رو داد دستم و گفت: اين که رنگش زشته، تويي! اينم که خوشگله آراده!
با اخم گفتم: مش رجب ...داشتيم؟!
با لبخند گفت: آخه دوتا تون تو اين خونه زنداني هستين. اون باباش زندايش کرده. تو هم آقا آراد زندانيت کرده.
فقط لبخند زدم و چيزي نگفتم.
توي آشپزخونه داشتم برنجو دم مي دادم که صداي آيفون اومد.
خاتون جواب داد و دکمه رو زد.
گفتم: کي بود؟
- آقا سيروس... نمي دونم اين موقع ظهر اينجا چيکار مي کنه؟
romangram.com | @romangram_com