#حصار_تنهایی_من_پارت_624


- چي؟! من؟! مگه مغز خر خوردم سر به سر اين پيرزن بذارم؟! ميدوني بخاطر جنابعالي، اين بدبخت چه جوري مي دويد؟!

خاتون با ناراحتي نگام کرد و رفت بيرون. وقتي رفت، آراد گفت:

- اگه يه بار ديگه اونجوري بهم سيلي بزني، شيش برابرشو مي خوري!

پوزخندي زدم و گفتم: برو خدا رو شکر کن تنفس مصنوعي بهت ندادم!!

با اخم نگام کرد. خودمو جمع کردم و گفتم: نترس! يه بار که گفتم علاقه اي به بوسيدن لباي پشمالو ندارم!

رفتم به آشپزخونه و گفتم: از دستم ناراحتي؟

- نه مادر براي چي ناراحت باشم؟

- پس چرا قيافتون گرفتس؟

- از دست کاراي آقا. مي خواد تو رو اذيت کنه، منم قاطي بازيتون مي کنه. آخه بگو با من پيرزن چيکار داري؟ به خدا هنوز نفسم جا نيومده.

از پشت بغلش کردم و گفتم: الهي من قربون اين نفس پيرزن برم!

- خدا نکنه!

يهو در سالن محکم بسته شد که من و خاتون يه تکون خورديم. سريع رفتم بالا. نفهميدم کي بود.

خاتون گفت: کي بود؟!

romangram.com | @romangram_com