#حصار_تنهایی_من_پارت_623
سرم به نشانه بله تکون دادم و گفتم: بيدار نمي شه... فکر کنم مرده!
خاتون زد به صورتش و گفت: زبونتو گاز بگير دختر!
- چرا زبونمو گاز بگيرم؟ مرگ حقه!
خاتون ديگه نموند با من سر مردن بحث کنه! با دو رفت به سمت عمارت. منم پشت سرش دويدم. از پله رفتيم بالا، دم اتاقش وايساديم.
خاتون گفت: پس کو؟!
به تخت نگاه کردم. کسي نبود.
خاتون گفت: خب کجاست؟!
با تعجب و گيجي گفتم: نمي دونم! به خدا همين جا خوابيده بود!
خاتون با دلخوري گفت: سر کارم گذاشتي؟! از نفس افتادم!
- چيزي شده خاتون؟
دو تامون بهش نگاه کرديم. دم اتاق لباس وايساده بود. لباس گرم کن پوشيده بود و کفششم تو دستش بود.
خاتون گفت: چي بگم آقا؟! آيناز گفت بيدار نمي شيد، اومدم ببينم چي شده ...که مي بينم ماشاا... از منم سرحال تريد!
رو تخت نشست و گفت: همون موقع که صدام زد بيدار شدم. حتما مي خواسته سر به سر شما بذاره!
romangram.com | @romangram_com