#حصار_تنهایی_من_پارت_606
با عصبانيت گفتم: هنوز اونقدر بدبخت نشدم که بيام دشمنو ببوسم! بنده هم نمي دونستم انقدر مشتاق بغل کردن من هستید که با اون سرعت خودتونو به من رسونديد!
- هيچ علاقه اي به بغل کردن يه اسکلت ندارم!
- منم علاقه اي به بوسيدن لبايي که يه مَن مو پشتش خوابيده ندارم!
عين تفنگ در حال شليک بودم.يکي مي گفت دو تا مي شنيد!
- اگه علاقه اي نداشتي، اينجوري با ولع و لب و دندون به جون لب من نمي افتادي!
- اگه نمي گرفتيم اينجوري نمي شد!
از قیافش معلوم بود کلافه شده. به لبش نگاه کردم و گفتم:
- بهتره يه چسبي بهش بزني داره خون مياد.
موباليش زنگ خورد قطعش کرد و گذاشتش تو جيب کتش. دوباره رفت به دستشويي. از جعبه يه چسب برداشت و زد به لبش. دسته چکشو از کشوي ميز عسليش برداشت و رفت.
پرده رو جمع کردم، تو بغلم گرفتم و رفتم پايين. خاتون راست مي گه کرم از خود درخته! همش تقصير خودمه عصبانيش مي کنم. از پله ها رفتم پايين. خاتون و ويدا داشتن سالنو تمييز مي کردن.
خاتون گفت: چه بلايي سر پرده آوردي؟!
- چيزيش نشده؛ فقط کمي ترکش خورده! الانم موجيه! ببرمش درمانگاه خوب مي شه!!
خاتون خنديد و گفت: از دست تو با اين حرفات!
romangram.com | @romangram_com