#حصار_تنهایی_من_پارت_592
با تعجب گفتم: چي؟شوخي مي کني؟!
- نه ... پسر خواهرم دنبال دختر خوب مي گشت، ما هم تو رو بهش معرفي کرديم. خواستن بيان که فرار کردي... شدي عروس فراري!
يه لبخند تلخي زدم؛ نمي دونستم چي بگم... يه حال عجيب داشتم؛ خواستگار براي من؟! پس پدر و مادرم کجان؟ کي مهريه رو تعيين مي کنه؟ خرج عروسي با کيه؟! اگه بابامو خواستن بگم کجاست؟
به مش رجب نگاه کردم و گفتم: به خواهر زادتون بگيد من به دردش نمي خورم!
هواي داخل گرم و خفه کننده بود. نگام کرد. اومدم بيرون که يکي داد زد: سلام آيناز!
جلومو نگاه کردم؛ کامليا بود. با دو خودشو به من رسوند و پريد تو بغلم و گفت: سلام آيناز،خوبي؟ وقتي شنيدم رفتي، خيلي ناراحت شدم... گفتم حيف بود دوست به اين خوبي از دست دادم!
- حالا نگران من بودي يا پارچه اي که لباس نشد؟
- نه به خدا! من اصلا به فکر لباسم نبودم... فوقش مي رفتم يکي مي خريدم؛ هرچند به خوشگلي دوخت تو نمي شد. حالا کجا رفته بودي که به اين زودي برگشتي؟!
- مگه قرار بود کجا باشم؟
شونشو انداخت بالا گفت: نمي دونم. خاتون گفت رفتي به يکي از فاميلات سر بزني؟ خوش گذشت؟
بيچاره کامليا که از چيزي خبر نداره! آخه من فاميلم کجا بود؟!
با لبخند مصنوعي گفتم: آره ... خيلي خوش گذشت جات خالي!
با هم تا عمارت رفتيم ..اون رفت پيش خانم والده شون منم سريع رفتم به آشپزخونه.
romangram.com | @romangram_com