#حصار_تنهایی_من_پارت_591


پوزخندي زد و گفت: فکراي قشنگ قشنگ مي کني! محض اطلاع جنابعالي بايد به عرضتون برسونم که امروز فرحناز خانم و خانوادشون تشريف ميارن براي قرار عقد و عروسي!

- جدي؟ حالا تو چرا انقدر به خودت مالوندي؟! فکر نمي کني ممکنه با عروس خانم اشتباهي بگيرنت؟!!

با عصبانيت دندوناشو به هم فشار داد و گفت: فرحناز گفته بعد اينکه عروس اين خونه بشه، تو رو از اين خونه پرت مي کنه بيرون!

- تو غصه منو نخور جيگر! از همين حالا پست جديد کهنه شوري بچه فرحنازو بهت تبريک مي گم!

ديگه چيزي نگفت و رفت. پوفي کردم و سرمو گذاشتم رو ميز که صداي باز شدن در اومد. بلند شدم، دم آشپزخونه وايسادم.

با ديدن مش رجب يه لبخند به لب آوردم و گفتم: سلام مش رجبي! چطوري مرد بزرگ؟!

تا منو ديد اومد سمتم و گفت: سلام آني!

اشک تو چشماش جمع شد.

- چرا رفتي؟ نگفتي ما تنها مي شيم؟ مي دوني چقدر دلم برات تنگ شده بود؟ خيلي بي معرفتي!

- ببخشيد. نمي خواستم ناراحتتون کنم.

- ديگه فرار نمي کني که؟

- نه!

- آفرين! چون قراره شوهرت بديم!

romangram.com | @romangram_com