#حصار_تنهایی_من_پارت_579
- پس کو دخترا؟
- جاشون امنه آقا!
- خيلی خب. اين دخترم ببر پيششون.
به من نگاه کرد و گفت: اين آقا؟ اين که خيلي لاغره!
مختار رفت جلو و گفت: آقا!
آراد: هيچي نگو مختار... تا الان هرچي فرصت بهش دادم که رفتارشو با من اصلاح کنه بسه.
به مرده نگاه کرد: مگه با تو نیستم سعید؟ چرا وايسادي؟ ببرش ديگه!
سعید داد زد: شاهين ...شاهين؟
يه پسر لاغر اندام اومد تو، گفت: بله آقا؟
- اين دخترو ببر!
اومد طرفم، خواست بازومو بگيره که مختار داد زد: بهش دست نزن!
همه با تعجب نگاش کرديم.
مختار کنارم وايساد و گفت: خودم مي برمش.
romangram.com | @romangram_com