#حصار_تنهایی_من_پارت_578


بخاطر اينکه ساندويچم دست آراد نرسه همشو خوردم. اونم ساندويچ مختارو نصفه خورد. به يه خونه دور از شهر رسيديم که خونه ها بيست متري با هم فاصله داشتن.

پياده شديم. در زد؛ يکي سريع درو باز کرد و رفتيم تو. يکي از تو خونه دراومد و گفت: به به! آقا آراد! چه عجب بعد اون همه پيغوم و پسغوم بالاخره چشم ما به جمالتون روشن شد! از بس اين نوچه مختار تو فرستادي، ديگه پاک داشتيم از ديدار شما محروم مي شديم!

- چاپلوسيتو نگه دار واسه يکي ديگه!

- ما نوکر شماييم آقا! چاپلوس چيه؟... بفرماييد تو آقا!

چند قدم رفتيم جلو. آراد با پاش زد به يه پرايد درب و داغون و گفت: خرج اين لگنو چقدر کردي؟

- پولشو از جيب خودم دادم آقا.

- منم که نگفتم از جيب من دادي؟ اين همه سيروس بهت پول مي ده برو بهترشو بخر.

وارد خونه شديم.

گفت: چشم آقا دفعه بعد ايشاا...!

آراد دور و برو نگاه کرد و گفت: کي حرکت مي کنين؟

- هر وقت شما تريلي رو با بار فرستاديد؟

- ساعت هشت مياد... جاي هميشگي.

- باشه.

romangram.com | @romangram_com