#حصار_تنهایی_من_پارت_571
يکي داد زد: اومدم بابا! در خونه رو از جا کندي!
درو باز کرد و با عصبانيت گفت: بله...امرتون؟
مختار: امرمون که زياده بذار بيايم، تو بهت مي گم.
پوزخندي زد و گفت: همينم مونده هر لات و لوت بي سر و پايي رو تو خونم راه بدم!
خواست درو ببنده که آراد با خشم يه لگد کوبيد به در که با ضرب خورد به ديوار و صداي وحشتناکي داد. رفت تو. مرده با ترس و تعجب نگاش کرد.
مختار به من گفت: برو تو!
رفتم تو؛ خودشم پشت سرم اومد.
آراد: حالا من شدم لات بي سر و پا، نه؟!
- ببخشيد شما؟ به جا نميارم!
آراد خواست بره طرفش که مختار جلوشو گرفت و گفت: من باهاش حرف مي زنم!
مختار: چند سال پيش، دختر دور خودت جمع مي کردي و بعد مي فروختيشون... اومديم بينيم هنوز داري؟ مي خوايم يه جا بخريم.
- مگه مي خواي جهاز دخترتو ببري که مي گي يه جا مي خريم؟!
- داري يا نه؟
romangram.com | @romangram_com