#حصار_تنهایی_من_پارت_570
آراد گفت: با اين کارت گور خودتو کندي!
نگاش کردم. رو به روشو نگاه مي کرد. نه! مثل اينکه زيادم بي خيال نبوده!
گفتم: گور من خيلي وقت کنده شده! تو برو به فکر خودت باش!
نگام کرد و گفت: آرزوي اميرو ميذارم رو دلت!
- نمي توني اميرو ازم بگيري!
- خواهيم ديد!
- مي بينيم!
آسانسور وايساد. اومدم بيرون. سوار ماشين شديم. من جلو نشستم و به مختار سلام کردم. ماشين حرکت کرد بعد از چند دقيقه سکوت، آراد گفت: برو پيش منصور.
- هموني که قبلا تو فروش دختر بود؟
- آره!
- مطمئني الانم دختر داره؟
- نمي دونم حالا بريم.
چند دقيقه بعد، دم يه خونه نگه داشت. دوتاشون پياده شدن. منم اومدم پايين. مختار در زد. کسي جواب نداد. مختار با دستش بيشتر درو کوبيد.
romangram.com | @romangram_com