#حصار_تنهایی_من_پارت_567
سر تا پاشو نگاه کردم: هوس باز که شاخ و دم نداره؟! يکي عين تو!
دستشو از عصبانيت فشار داد و صداي فشرده شدن دندوناشو مي شنيدم.
گفت: فقط دو دقيقه بهت فرصت مي دم حاضر بشي.
امير: اون جايي نمياد!
داد زد: مياد، چون من ميگم!
اميرعلي هم داد زد: قرار نيست هرچي تو مي گي همون بشه.
- چرا مي شه، مگه با تو نيستم ؟برو لباستو بپوش.
- من جايي نميام.
- چي؟ نشنيدم چي گفتي؟
با عصبانيت اومد طرفم. امير جلوش وايساد و گفت: شنيدي که چي گفت... نمي خواد بياد.
به اميرعلي نگاه کرد. يه لبخند عصبي زد و گفت: سالمه؟!!
امير با تعجب گفت: چي؟!!
خنده بلندي کرد و گفت: آخ ببخشيد عزيزم! حواسم نبود عقيمي! هر کاري بخواي ميکني!
romangram.com | @romangram_com