#حصار_تنهایی_من_پارت_566


از اتاق اومدم بيرون و نگاشون کردم. آراد از عصبانيت قرمز شده بود.

اميرعلي گفت: چيکارش داري؟ مي خواي ببريش که بيشتر اذيتش کني؟!

- آره دلم مي خواد؛ چون خدمتکارمه. بابتش پول دادم. هر کاري که دلم بخواد باهاش مي کنم ...خدمتکار منه، بايد تو خونه من باشه نه اينجا.

- اون اگه خدمتکارت بود، بيرونش نمي کردي... مگه ويدا رو نداري؟ اينو مي خواي چيکار؟

- دلم مي خواد تو خونم شيش تا شيش تا خدمتکار داشته باشم! تو رو سَننه ؟

سرشو برگردوند و عصبي نگام کرد. آب دهنمو قورت دادم.

گفت: ديشب تو بغل علي خوش گذشت؟!

اين مزخرفات چيه مي گه؟! فکر کرده ديشب پيش امير خوابيدم؟

اميرعلي گفت: خجالت بکش آراد!

- بچه مومن! نگو که ديشب اين گناه کبيره رو انجام ندادي؟! مگه نشنيدي مي گن اگه زن و مردي تو خونه تنها باشن، شيطان هم همون جاست؟!... از کجا معلوم کار ديگه اي هم انجام نداده باشيد؟!

داد زدم: بسه ديگه... فکر کردي همه عين خودتن که هرشب يکي رو تو بغل مي گيري و مي بوسي؟!

- من دوستشون دارم!

پوزخندي زدم و گفتم: يکي...دو تا ...سه تا... چند تاشونو دوست داري؟! پس بگو قلب نداري؛ کاروانسراست. ده تا مياد يکي مي ره!

romangram.com | @romangram_com