#حصار_تنهایی_من_پارت_561


- آخه زوده تازه يازده شده!

- خوابم مياد!

- باشه خوابالو! برو بخواب!

رفتم به اتاقم، خودمو پرت کردم رو تخت. چند دقيقه اي پهلو به پهلو شدم اما خوابم نبرد. نکنه نفرينم کرد که خواب نرم؟!

سرمو کردم زير پتو. چند بار از يک تا هزار شمردم؛ بازم خوابم نبرد. سرمو کوبيدم به بالشت و بلند شدم يه سرکي بيرون کشيدم. ديدم رو مبل نشسته. دستشو گذاشته لبه مبل و داره تلويزيون نگاه مي کنه. برگشتم پتو رو برداشتم، اومدم بيرون کنارش وايسادم. حواسش نبود. يه سرفه اي کردم.

نگام کرد و گفت: اِ... پس چرا نخوابيدي؟!

به تلويزيون نگاه کردم و گفتم: بخاطر نفرين تو خوابم نبرد!

چشاش گشاد کرد و گفت: من کي نفرين کردم؟!

- يک ساعت پيش!

تعجبش بيشتر شد؛به تلويزيون نگاه کردم.

- تنهايي فيلم ديدن مزه مي ده؟

- نه!

رو زمين نشستم و به مبل تکيه دادم. پتو هم رو خودم انداختم و يه سيب برداشتم.

romangram.com | @romangram_com