#حصار_تنهایی_من_پارت_560
به کمک هم ميزو تميز کرديم. خرد کردنشو نگاه مي کردم؛ خيلي تند و سريع اين کارو مي کرد. انگار خيلي وقته آشپزي مي کنه.
گفتم: هميشه غذا بيرون مي خوري؟
با لبخند گفت: نه... شايد ماهي يه بار.
- پس کي برات غذا درست مي کنه؟
- خودم!
- خودت؟ مگه بلدي؟
- پس چي؟! آقا دکترتون از هر انگشتش يه هنر مي باره. از نقاشي و خطاطي و خونه داري گرفته تا آشپزي و بچه داري...!
خنديم و گفتم: پس بابات بايد شوهرت مي داد نه زن!
با اخم نگام کرد. خودمو جمع کردم و گفتم: ببخشيد!
زد زير خنده و گفت: آيناز نصف هیکلت زبونه!
سر ميز شام امير مي خورد و از دستپختم تعريف و تمجيد مي کرد و می گفت اگه مي شد، حتما منو سرآشپز رستورانش مي کرد. بعد شام ميزو جمع کرديم؛ خواستم برم بخوابم که گفت:
- مي خواي بخوابي؟
- آره...خسته ام.
romangram.com | @romangram_com