#حصار_تنهایی_من_پارت_510


- نمي شناسم!

- ببين ... يه قد خيلي بلندي داره، اندازه تير چراغ برق! خب چشماشم مشکيه. يه خالم بالاي چشم راستش داره و از همه مهمتر، بينیشو عمل کرده.

وقتي گفت بيني عمل کرده، يادم افتاد و گفتم: آها! شناختم... اما نيستن. دانشگاهن.

- اي بابا ... شما دوستشي؟

- نه!

- پس کي هستي؟

- يه رهگذر!

- اِه! خانم رهگذر! خونه خواهر من چيکار مي کني؟ نکنه دزدي شيطون؟!

- بله؟

- هيچي، خط رو خط شد! ببين به آبجيم بگو خانِ بزرگ فردا از فرانسه مياد. کل شهرو چراغوني کنه و سه روز تعطيلي رسمي اعلام کنه! بهش بگو سر تا سر ايرانو بايد شيريني بده . اوکی رهگذر؟!

- بله فهميدم خان بزرگ! امري نيست؟

- خير؛ باي!

گوشي رو گذاشتم. واي اين کي بود ديگه؟ مخمو خورد! پس اسم اين دختر ه نداست. يه کتاب خونه کوچولو، سمت چپ تلويزيونش بود. يه کتاب برداشتم و شروع کردم به خوندن.

romangram.com | @romangram_com