#حصار_تنهایی_من_پارت_507
با بيخيالي در يخچالو باز کرد و گفت: باشه!
يه پيتزاي گنده از يخچال درآورد و گذاشت تو ماکروويو. دهنم آب افتاد! چقدر گشنم بود! از صبح هيچي نخورده بودم. همين الان آرزو مي کنم اون پيتزا براي من باشه! صداي ماکروويو بلند شد. پيتزا رو گذاشت تو بشقاب. تنها چيزي که من تو اين خونه مي ديدم، همين پيتزا بود! يه کارد و چنگال و سس هم گذاشت کنارش . يه ليوان بزرگ پر از نوشابه زرد گذاشت رو اپن و گفت:
- سحري حاضره، بفرماييد!
با تعجب گفتم: ها؟!
- ها نه بله! بيا بشين بخور!
- نه، ممنون من...!
- من چي؟ بيا بخور... گشنت نيست؟ از وقتي بردمت بيمارستان و برگردونمت، صداي قار و قور شکمت گوشامو کر کرد! انقدر تعارف نکن... با من تعارف داري، با شکمت که ديگه تعارف نداري؟!
اينم که بدتر از آراد دعوا داره! بلند شدم رفتم طرف اپن، رو صندلي نشستم. دوباره به پيتزا و تمام مخلفاتش نگاه کردم و گفتم: ممنون!
- خواهش!
به سمت راست اشاره کرد: تو اون اتاق بخواب.
خواست بره که گفتم: چرا بهم اعتماد کردي؟ اگه دزد باشم چي؟
خنديد و گفت: تو اگه بخواي با اين پاي چلاقت خونه منو خالي کني، مطمئن باش خودمم بهت کمک مي کنم!
اينو گفت و رفت. منم دو لپي افتادم به جون پيتزا! هم مي خوردم هم به خونه نگاه مي کردم. همه چي دخترونه تزيين شده بود. بعد اينکه آخرين تکه پيتزا رو گذاشتم تو دهنم، پلکام سنگین شد و يه خميازه کشيدم. بلند شدم ظرفامو جمع کردم، بردم آشپزخونه. دستمو شستم و خودمو انداختم رو تخت. سريع خوابم برد. چقدر خوبه فردا کسي رو بيدار نمي کنم! آخيش! خودمو تو تخت جمع کردم و خوابيدم.
romangram.com | @romangram_com