#حصار_تنهایی_من_پارت_503
بهادر با لبخند گفت: خودم آرومش مي کنم ! آخه قراره اين چشماي ناز مال من بشه! تو برو نگهباني بده.
خواست يه قدم برداره که پدرام با عصبانيت بازو شو کشيد و گفت:
- مثل اينکه زبون آدميزاد حاليت نيست؛ نه؟!
بهادر: چرا حاليمه ...اما مثل اينکه تو...
صداي جيغ دختري اومد. دو تا شون بيرونو نگاه کردن. پدرام رفت. بهادر بهم نگاه کرد و گفت:
- زود برمي گردم خوشگلم!
اينم رفت. دستام از ترس مي لرزید. حالا چيکار کنم؟ مغزم هنگ کرده بود. رو زمين نشستم. خدايا کمکم کن! اگه سرت داد زدم و حرفي زدم ببخش! من بنده ی خطاکارم؛ ببخش! خدايا کمکم کن! تو خوب، من بد.
سرمو با گريه بلند کردم. چشمم افتاد به پنجره. سريع بلند شدم. بازش کردم؛ هواي سردي به صورتم خورد. پايينو نگاه کردم کوچه است. ارتفاعش زياد بود؛ اگه خودمو پرت کنم يا زنده مي مونم يا مي میرم؛ به دوتاش راضيم!
خوشحال شدم. پامو گذاشتم لب پنجره و بلند شدم. يکي داد زد«کجا ؟» برگشتم. از چشماي به خون نشسته ی بهادر که يه ليوان که مايع قرمز رنگي دستش بود، وحشت کردم. خشکم زد. ليوانو زد زمين و اومد طرفم. پايينو نگاه کردم. خودمو پرت کردم. آويزون بودم. هنوز نيفتاده بودم!
سرمو بلند کردم؛ بهادر با عصبانيت گرفته بودم. دندوناشو به هم فشار مي داد و گفت:
- کجا مي ري؟ تو مال مني.
خندید:
- برات گوشت آوردم گربه خوشگلم!
romangram.com | @romangram_com