#حصار_تنهایی_من_پارت_502


دهنم خون اومد. با آستينام لبمو پاک کردم. هيچي نگفتم و آروم گريه مي کردم. چرا فرار کردم؟ بداخلاقي هاي آراد مي ارزه به اين وحشي ها. حداقل اون دست روم بلند نمي کرد. اگه از دست اينا سالم موندم، مي رم پيش آراد و ديگه رو حرفش حرف نمي زنم. هر چي گفت فقط مي گم چشم!

در باز شد و رفتيم تو. صداي موسيقي گوش خراشي از توي خونه ميومد. پياده شدن و منو هم کشيدن بيرون. با گريه خودمو رو زمين مي کشيدم تا منو نبرن تو.

پدرام داد زد: داري چه غلطي مي کني؟ بيارش ديگه؟

از رو زمين بلندم کرد و بردم تو... تنها چيزي که ديده مي شد، دود بود و دختر و پسرايي که با وضع افتضاحي مي رقصيدن. جيغ و داد هاي منم فقط تا گوش خودم مي رسيد.

بهادر منو به زور برد بالا. به يه اتاقي رفت و منو گذاشت زمين. ترسيده بودم. با سکسکه و گريه عقب عقب رفتم.. بهادر با لبخند چندش آوري سر تا پامو نگاه مي کرد. از نگاه کردنش اصلا خوشم نيومد.

پدرام اومد تو و گفت: داري چيکار مي کني؟!

بهادر: پدرام! از چشماش خوشم اومده ...نازه، نه؟!

پدرام بدون توجه به حرف اون، بازوشو گرفت و گفت: بريم بعد ميايم.

بهادر بازوشو کشيد و گفت: براي چي بعدا؟!

پدرام با کلافگي گفت: اون پايين الان شلوغه. بايد حواسمون به اونا هم باشه. اگه يکي حالش بد شد، يکي باشه به دادشون برسه؛ بذار خلوت بشه بعد!

-خب خودت برو مراقبشون باش... فکر نکنم کسي بخواد بياد بالا.

من فقط داشتم با ترس و هق هق گريه، به حرفاشون گوش مي کردم.

پدرام نگام کرد و گفت: بهتر نيست اول بذاري آروم بشه؟ ببين چقدر ترسيده؟!

romangram.com | @romangram_com