#حصار_تنهایی_من_پارت_488


صداي موسيقي بلند شد. مي دونستم الان دارن مي رقصن. رفتم بالا که نگاشون کنم. کامليا با ناراحتي يه گوشه وايساده بود و به پرهام که داشت با يه دختري مي رقصيد نگاه مي کرد. بدجور به پرهام زل زده بود. خنديدم و با خودم گفتم «پس کامليا پرهامو دوست داره!»

به اميرعلي نگاه کردم. داشت با مونا مي رقصيد. آراد هم با يه دختر ناز مي رقصيد. فرحنازم با حرص نگاشون مي کرد. آخ چقدر حرص خوردن فرحناز ديدن داره! چند تا پسر به فرحناز پيشنهاد رقص دادن اما فرحناز تنها با چشماي عصبي اونا رو رد مي کرد. دستمو جلو دهنم گرفتم و به فرحناز و کاراش مي خنديدم .

يک ساعتي ملت مشغول رقصيدن بودن و آراد هر پنج دقيقه با يه دختر مي رقصيد و مي بوسيدشون. انگار تنها سرگرمي اين بشر همينه! تمام مدت نگاش مي کردم؛ دريغ از يک لبخند خشک و خالي که روي لباي اين بشينه. انگار مغز اين بشر دستوري به اسم لبخند رو صادر نمي کنه!

ساعت يک مهموني تموم شد. بعد شست و شوي ظرفا و تميزکاري سالن، ساعت دو و نيم، خسته و کوفته خوابيدم. اونقدر خسته بودم که نفهمديم چه جوري خوابم برد...

ساعتي که کنار خودم گذاشته بودم، زنگ خورد. سريع خاموشش کردم و به ويدا نگاه کردم. خدا رو شکر هنوز خواب بود و يک سانتم تکون نخورد. بلند شدم و لباسامو پوشيدم. از دفتر تلفن يه ورق برداشتم و روش نوشتم:

«سلام خاتوني. شرمنده که بي خبر و بي خداحافظي رفتم. چاره اي نداشتم. ديگه نمي تونستم بمونم و بيشتراز اين تحقير بشم. از طرف من از مش رجبم خداحافظي کن. به آقامونم بگو هيچ وقت نمي بخشمش؛ هم بخاطر اينکه ليلا رو کشت هم بخاطر رفتارایي که با من داشت. برام دعا کن خداحافظ.»

کاغذو گذاشتم کنار تلفن و رفتم به آشپزخونه، تکه گوشتي که براي داگي گذاشتم بودم، از يخچال برداشتم. اومدم بيرون و درو بستم. هوا گرگ و ميش بود. به پنجره ی اتاق آراد نگاه کردم و گفتم:

- خداحافظ آراد خان! کاش يه کاري مي کردي بدون تنفر از پيشت برم.

چند قدمي رفتم. داگي با پارس اومد طرفم. انگشت اشارمو گذاشتم رو لبم:

- هيــــــش! ساکت شو داگي!

اومد جلوم وايساد. با عصبانيت صدا مي داد. گوشتو انداختم جلوش و گفتم:

- بخور و هيچي نگو!

کمي گشتو بو کرد، بعد به دهن گرفت و رفت. با سرعت رفتم طرف در. مي دونستم قفله. از در رفتم بالا. باز خدا رو شکر هنر بالا رفتن از درو بلدم وگرنه مي خواستم چيکار کنم؟! خودمو انداختم تو کوچه. چقدر سرده! شالي که دور گردنم بود، تا بالاي بينيم کشيدم. دستمو گذاشتم تو جيبم. چپ و راستمو نگاه کردم. حالا کدوم طرفي برم؟ به راست نگاه کردم. راست خيريش بيشتره! به سمت راست حرکت کردم. کوچه خلوت بود و هيچ ماشيني پر نمي زد. يهو ياد چيزي افتادم و وايسادم. برگشتم به خونه نگاه کردم. يادم افتاد!

romangram.com | @romangram_com