#حصار_تنهایی_من_پارت_487
امير علي اومد پيشم و گفت: آيناز؟
- حالم خوبه ! نمي خواد از طرف خواهرت معذرت خواهي کني!
فقط نگام کرد و سري تکون داد و گفت:
- معلومه حالت خوب نيست. باشه مي رم.
- آره حالم خوب نيست چون از ترحمت بدم مياد... از اينکه تظاهر به خوب بودن مي کني بدم مياد... تو هم يکي هستي مثل بقيه. از من بدت مياد. مثل خواهرت، مثل آراد... (با گريه گفتم) ولي نمي دونم چرا با من خوبي؟ تو هم اگه مي خواي، اذيتم کن... هر کي از کنارم رد مي شه يه سيلي مي زنه و مي ره؛ تو هم بزن... احتياجي نيست خودتو خوب جلوه بدي.
با لبخند اومد جلوم وايساد و گفت: اوني که احتياج به ترحم داره منم نه تو! اگه با اين حرفا آروم مي شي بزن... من چيزي نمي گم ولي من نه از کسي بدم مياد و نه هيچ وقت تظاهر به خوبي کردم.
فقط گريه مي کردم. چيزي نگفتم. چند قدم اومد نزديک تر، دستشو دراز کرد طرف شونه هام که پرهام و کامليا اومدن تو. دستشو کشيد عقب. کامليا اومد کنارم و گفت:
- آيناز؟ چرا داري گريه مي کني؟!
کامليا بغلم کرد.
پرهام گفت: پرسيدن داره؟! به خاطر کار خواهرت ديگه؟
امير علي: پرهام ما بريم ديگه.
پرهام نگام کرد. امير دستشو انداخت دور شونه ی پرهام و با خودش برد.
بعد از اينکه آروم شدم، کامليا رفت. يه نفس عميق کشيدم يک ساعتي تو آشپزخونه موندم.
romangram.com | @romangram_com