#حصار_تنهایی_من_پارت_424
صاف وايساد و رفت. هه! منو بندازه بيرون! اين پسره تا خون منو نکنه تو شيشه که ولم نمي کنه؟
ويدا از خاتون خواست خودش شام درست کنه. من و خاتونم از خدا خواسته!
تو هال نشسته بودم، داشتم در و ديوارو نگاه مي کردم که خاتون با يه پلاستيک کنارم نشست.
گفتم: اين چيه؟!
دو تا کاموا که از دو رنگ سياه و قرمز با سفيد و خاکستري بود، با دو تا ميله داد دستم و گفت:
- ديدم حوصلت زود سر مي ره، گفتم براي سرگرميت يه چيزي ببافي!
- اما من که بلد نيستم؟
- خودم يادت مي دم. زنجيرو که بلدي؟
- آره.
- خوبه. پس اول از کلاه شروع مي کنيم.
يکي دو ساعت با خاتون مشغول يادگيري بافتني بوديم که زنگ آيفون بلند شد.
خاتون گفت: يعني کيه؟
بلند شد آيفونو جواب داد و گفت: سلام آقاي دکتر! بفرماييد تو!
romangram.com | @romangram_com