#حصار_تنهایی_من_پارت_418


- نه اولين بارتون نيست ولي فکر نمي کنيد داريد با من زيادي صميمي مي شید؟

- اشکالي داره؟

نمي خواستم با هيچ مردي صميمي بشم. امير علي هم جزئي از اونا بود. لبمو کج کردم و گفتم:

- اشکالي که نداره ولي دلم نمي خواد به يه رابطه ختم بشه. منظورمو که مي فهميد؟!

لبخندي زد و گفت: بله منم قصد عاشق شدن ندارم!

- خوبه!

همون چند سطري که گفت، خوندم. نگاه هاي سنگين يکي رو حس کردم. سرمو بلند کردم، ديدم آراد با اخم و عصبانيت توي چهار چوب در ايستاده. امير علي هم پشتشو نگاه کرد.بلند شد و گفت:

- سلام پسر دايي جان!

آراد سرشو تکون داد و باتمسخر گفت:

- جاتون راحته؟! کم و کسري که نداريد؟! اگه هست بگيد مي گم خاتون براتون بياره! تعارف نکنيد!

اميرعلي: از راه نرسيده مي خواي دعوا راه بندازي؟

بدون اينکه جوابشو بده با عصبانيت اومد طرف من؛ وايسادم تو چشمام نگاه کرد و گفت:

- مگه بهت نگفتم حق نداري پاتو بذاري تو کتابخونه ی من؟ واسه چي اومدي؟

romangram.com | @romangram_com