#حصار_تنهایی_من_پارت_417


- اگه فکر بهتري داريد بگيد،خوشحال مي شم بشنوم!

با لبخند نگام کرد و گفت: بد عصبي مي شيا! ماشاا... با اين زبونت مونده منو قورت بدي!

خنديدم و سرمو پايين انداختم و گفتم: ببخشيد! بعضي وقتا يهويي سيم پيچي مغزم قاطي مي کنه!

- اگه سيم پيچیت بسوزه چي مي شه؟! چي مي خوندي؟

- کتاب شعر.

- بده ببينم؟

کتابو بهش دادم. يه صفحشو باز کرد و گفت: بخون!

با تعجب گفتم: چي؟!

- اين چند سطرو برام بخون!

کتابو ازش گرفتم و گفتم: شما هم مثل پسر داييتون هستيد! تا منو مي بينه ميگه کتاب بخون!

- آخه صدات قشنگه!

با تعجب نگاش کردم.

با لبخند گفت: چرا تعجب کردي؟ اولين بار که نيست اين حرفو بهت مي زنم؟

romangram.com | @romangram_com