#حصار_تنهایی_من_پارت_405


- باشه مزاحم مي شم.

سرمو انداخته بودم پايين و با لبخند به خودشيريني هاي دختره و تعارف هاي آراد گوش مي دادم.

دختره خواست بره، گفت: ويدا صبر کن!

سرمو بالا کردم و بهش نگاه کردم. ويدا؟!! اون حتي يک بارم اسم منو صدا نزده اما اين دختره از راه نرسيده بهش مي گه ويدا! از شانس ترشيده ی منه ديگه! همه رو آدم حساب مي کنه جز من! عيب نداره آقا آراد!

دختره برگشت: بله آقا؟

يه پاکت سفيدي جلوش گرفت و گفت: بگير!

- چيه آقا؟

- پول... پونصد تومنه. فکر کنم براي يک ماهي که مي خواي اينجا کار کني کافي باشه.

- اما من که هنوز کار نکردم؟

- عيب نداره بگير لازمت مي شه.

ويدا با خوشحالي گرفت و گفت: دستتون درد نکنه آقا!

آراد به من نگاه کرد و گفت: تمام کارم با توئه به جز شام و نهارم که ويدا بهم مي ده... کار هرکدومتون بهتر بود، همونو نگه مي دارم.

پوزخندي زدم و گفتم: تو که مي گفتي من اشتهاتو کور مي کنم؟ پس چرا مي خواي نگهم داري؟! خوب بذار برم. ويدا خانم هم خوشگله، هم اشتها تو باز مي کنه!

romangram.com | @romangram_com