#حصار_تنهایی_من_پارت_404
همين جور که سرم زير پتو بود، گفتم: ميشه خودتون بريد؟!
- نه قربونت برم... پاشو برو ببين چيکارت داره؟
با حرص پتو رو از رو سرم کشيدم و گفتم: خدا منو بکشه، از دست اين راحت شم!
به خاطر سردي هوا خودمو با دو به عمارت رسوندم. داشتم از پله ها مي رفتم بالا که ديدم يه دختري با ظرف ميوه از پله هاي آشپزخونه مياد بالا.
با تعجب نگاش کردم و گفتم: شما کي هستيد؟!
سرشو بلند کرد و گفت: من بايد بپرسم شما کي هستيد! من خدمتکار آقا آرادم. شما؟
پوزخندي زدم وگفتم: منم خدمتکار آقا آرادتونم!
سريع از پله ها رفتم بالا. دختره هم پشت سرم اومد. اين بايد همون خدمتکاري باشه که فرحناز مي گفت. کي اومده؟! اين که قرار بود اميرعلي بيارتش؟ جلوی در وايسادم. دوتا ضربه به در زدم.
گفت: بفرماييد!
از تعجب نزديک بود شاخ دربيارم. هيچ وقت به من نمي گفت بفرماييد. به دختره نگاه کردم و سيني توي دستش. يقين پيدا کردم با اين بوده. درو باز کردم و عقب وايسادم و گفتم: بفرماييد تو!
دختره يه قيافه مغرورانه به خودش گرفت و رفت تو. منم پشت سرش رفتم. تو اين سرماي پاييز، من داشتم يخ مي کردم اين آقا تيشرت پوشيده! درو بستم.
آراد به دختره نگاه کرد و گفت: ممنون دستت درد نکنه.
دستت درد نکنه؟!! نه مثل اينکه تشکرم بلده! خوبه! به ما که مي رسه تشکراش به ته ديگ مي رسه! دختره با لبخند گفت: خواهش مي کنم آقا! اگه چيز ديگه اي خواستيد، حتما صدام بزنيد.
romangram.com | @romangram_com