#حصار_تنهایی_من_پارت_389
- بيا دخترم! اين ميوه ها رو بذار رو ميز، بعد بيا چاي و بيسکويت هم ببر.
چشمي گفتم و ميوه ها رو برداشتم، گذاشتم رو ميزي که هيچ صندلي دورش نبود. برگشتم که برم چاي و بيسکويتا بردارم، ديدم مختار با لبخند که خدايي خوشگلش مي کرد، تو يه دستش سيني چاي، تو يه دست ديگه ش بيسکويت بود. گذاشت رو ميز.
گفتم: مي دوني وقتي مي خندي خيلي زشت مي شي؟!
بلند خنديد و گفت: آره بابا! اتفاقا زنم عاشق همين لبخندم شد که شب خواستگاري بله رو داد!
با تعجب گفتم: مگه زن داري؟!
- آره يه دخترم دارم!
تو چشماي مشکيش نگاه کردم و گفتم: دخترت مي دونه باباش آدم کشه؟!
پوفي کرد و گفت: هنوز فراموش نکردي؟!
- هيچ وقت فراموش نمي کنم دوستم چه جوري تو دستام جون داد.
آراد با يکي از مردا رفت طرف ميزي که دورش صندلي چيده بودن. چند قدمي با ما فاصله داشت.
آراد گفت: دو تا آبميوه بيار!
مَرده گفت: براي من سيب موز باشه.
دوتا آبميوه برداشتم، گيلاس و سيب موز. وقتي جلوشون گذاشتم، مرده به من نگاه کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com