#حصار_تنهایی_من_پارت_341


رفتم داخل به ميز نگاه کردم. بشقاب خودش که بيشتر از سه قاشق نخورده بود ولي فرحناز عين قحطي زده ها فقط مونده بود بشقابشو بخوره! همه رو گذاشتم تو سيني.

گفت: برام چايي بيار.

نگاش کردم و گفتم: اما چايي بدردتون نمي خوره!

- به تو مربوط نيست! کاري رو که بهت گفتمو انجام بده!

سيني رو که برداشتم، فرحناز همين جور که با دستمال کاغذي دستشو تميز مي کرد، گفت: براي من قهوه بيار.

- بله.

سيني رو بردم به آشپزخونه. همين جور به ظرف غذا نگاه مي کردم.

خاتون گفت: تو فکر چي هستي؟!

- هيچي نخورده؛ نميره يه وقت؟!

خاتون خنديد و گفت: چيه نگرانشي؟!

- من غلط بکنم نگران اين باشم!

چايي با قهوه گذاشتم تو سيني و بردم بالا که يهو پرهام جلوم سبز شد و گفت:

- به به! خدمتکار آقا! براي منم چايي مياري؟!

romangram.com | @romangram_com