#حصار_تنهایی_من_پارت_310
- آقا گفته به صورتت يه سر و ساموني بدم.
- اما من دلم نمي خواد.
- کسي با دل تو کاري نداره! دستور آقاست.
تا خواست بندو بذاره رو صورتم، بلند شدم و گفتم:
- آقا اول بره ريش خودشو يه ساموني بده، بعد به فکر صورت من باشه!
چند قدمي رفتم، گفت: آقا امشب اگه تو رو اينجوري ببينه، منو مي کشه.
وايسادم و گفتم:
- اولا اينکه صورت من مو نداره، چيو مي خواي بزني؟ دويوما جرات داره بهت دست بزنه، تا شقه شقش کنم!
بعد از اينکه کارمون تموم شد، خاتون دستمزد خانم ها زو داد و رفتيم حموم. اول مش رجب رفت بعدش خاتون. آخرين نفر من شدم. بعد از اينکه دوش گرفتنم تموم شد، چشمامو تو حموم چرخوندم که حوله رو پيدا کنم اما نبود. يادم رفته بود بيارمش. سرمو کردم بيرون و گفتم:
- خاتون حوله رو برام مياري؟ تو اتاقم رو زمين افتاده... قربون دستت!
چند دقيقه بعد، دو تا تقه به در خورد. دستمو تا بالاي بازو بيرون کردم، ازش گرفتم و گفتم:
- عزيز دلمي! ممنون جيگر!
بعد از اينکه خودمو خشک کردم، لباسمو پوشيدم، اومدم بيرون. خاتون رو صدا زدم اما جوابمو نداد. معلوم نيست کجا گذاشته رفته؟ رفتم به اتاقم سرمو خشک کردم و موهامو بستم که صداي بسته شدن درو شنيدمو روسريمو پوشيدم، اومدم بيرون، ديدم خاتون و مش رجبن.
romangram.com | @romangram_com