#حصار_تنهایی_من_پارت_309


گفت: چشماتو باز کن!

- باز نمي کنم!

- اين بار آخره مي گم چشماتو باز کن!

- منم براي بار آخر مي گم تا زماني که لباس نپوشيدي بهت نگاه نمي کنم!

با دو تا دستاش مي خواست به زور چشمامو باز کنه! منم چشمامو فشار مي دادم تا باز نکنه. با دستام سعي مي کردم دستشو دور کنم اما اون زورش بيشتر بود. چشمام درد گرفته بود. بازشون کردم و داد زدم:

- نکن...چشمام درد گرفتن!

سر تا پاشو نگاه کردم، ديدم بدبخت حولشو پوشيده.

گفت: بار آخرت باشه سرم من داد مي زني!

سرمو پايين انداختم و گفتم: ببخشيد!

- به خاتون بگو براي خريد مي رم بيرون، نهارو براي خودتون درست کنيد.

- چشم آقا.

بعد از اينکه تميز کاريمون تموم شد، مشغول نهار خوردن شديم. يه گوشه نشسته بوديم داشتيم استراحت مي کرديم که ديدم خاتون داره مياد طرفم. کنارم نشست يه بندم تو دستش بود.

گفتم: مي خواي چيکار کني خاتون ؟!

romangram.com | @romangram_com