#حصار_تنهایی_من_پارت_1304


- باشه باشه!

زيپ دهنشو کشيد و ديگه چيزي نگفت. تو پاساژا دور مي خورديم.

وقتي خريدمونو کرديم، گفت: آيناز!

- بله؟

- باورت مي شه اين اولين باره که از خريد لذت مي برم؟!

- آره!

- از کجا؟

- چون من افتخار همراهي رو بهت دادم!

خنديد و گفت: خيلي باحالي آيناز!

با تعجب نگاش کردم. هر روز داره با من صميمي تر مي شه و منم وابسته تر. جلوي کفش فروشي وايساده بوديم. دستمو گرفت.

دستمو کشيدم و گفتم: ول کن اين دستو!

- تو که بوس نميدي، حداقل بذار دستتو بگيرم!

- خيلي پررويیا! آخه مگه بوسم زوري شده؟

romangram.com | @romangram_com