#حصار_تنهایی_من_پارت_1245


- آخه ديدم رابطتون خيلي خوبه، گفتم يه شب دعوتش کنم!

- خيلي بي مزه اي!

خواستم برم که در عمارت باز شد. يه دختر قد بلند شيک پوش اومد تو، چشماش از ديدن عمارت از حدقه زده بود بيرون.

با خوشحالي و جيغ دويدم سمتش و گفتم: ليلا؟!

اونم با تعجب به من نگاه مي کرد که چطور سمتش مي دوم.

پريدم بغلش و گفتم: ليلا!

اون بدبختم که انگار ترسيده بود، هيچ عکس العملي نشون نمي داد!

ازش جدا شدم و گفتم: خوبي؟!

- نه زياد...

آروم گفت: تو اينجا زندگي مي کني؟!

- آره... چطور؟

- خيلي گندست... اندازه ی يه شهره!

خنديدم و گفتم: پشت عمارتو نديدي!

romangram.com | @romangram_com