#حصار_تنهایی_من_پارت_1244
چند قدم سمت پله ها رفت.
گفتم: مهمونم کيه؟
با لبخند گفت: غريبه نيست؛ مي شناسيش!
رفت بالا. رفتم اتاقم و دستي به صورت نازنينم کشيدم. به ساعت نگاه کردم. چرا انقدر کند راه مي ره؟ بدو ديگه! اَه! مي خوام بدونم مهمونم کيه؟ انقدر به ساعت نگاه کردم تا شد هشت. ولي صداي زنگ آيفون نيومد.
خاتون پشت سرم وايساد و گفت: خودتو کشتي دختر! هر کي هست، بالاخره مياد!
- خب کو؟ ساعت هشت شد!
آراد شيک و پيک از پله ها مي اومد پايين.
گفتم: نمي خواي بگي مهمونم کيه؟
ابروشو برد بالا و گفت: نچ!
زنگ آيفون به صدا دراومد. دويدم سمت آشپزخونه.
آراد داد زد: مواظب باش نيفتي!
جلو آيفون وايسادم و به صفحه نگاه کردم، ديدم مختاره. دکمه رو فشار دادم.
با حرص رفتم بالا و با عصبانيت گفتم: مهمونم مختاره؟!
romangram.com | @romangram_com