#حصار_تنهایی_من_پارت_1235


توي چشماي سرد خاکستريش نگاه کردم و گفتم: اگه بگم قول مي دي دعواش نکني؟

خنديد و گفت: آره، قول مي دم.

با شک نگاش کردم. بهش اعتماد نداشتم. ممکنه زيرش بزنه.

گفت: اصلا به جون آراد که عزيزترين کسمه، قسم کاريش ندارم ...خوبه؟

حرفشو باور کردم. تمام حرفاشو به امير گفتم. وقتي تموم شد، خنديد و گفت:

- خب ... مثل اينکه ماموريتم تموم شده!

با تعجب گفتم: چي؟ چي تموم شده؟!

- هيچي... ديگه نقش بازي کردنمون تموم شد. ديگه لازم نيست جلوي آراد غذا تو دهنم بذاری يا بغلم کني! ديگه تموم شد!

- چي مي گي امير؟!

- شايد ديگه خيلي کمتر از گذشته همديگه رو ديديم، يا اصلا ديگه نديديم.

با گيجي گفتم: چرا؟! نمي فهمم چي مي گي؟

- مهم نيست؛ بعدا مي فهمي... خب يه سوال ديگه مونده! منو دوست داري؟

با ابروي بالا نگاش کردم.

romangram.com | @romangram_com