#حصار_تنهایی_من_پارت_1234
- چرا از من سوال مي کني؟! برو از خودش بپرس! من وقتي رفتم خونه، ديدم حالش بده. با هزار مکافات سوار ماشين کردمش. الانم کمرم درد مي کنه.
- خب حالا... چرا عصباني مي شي؟!
- آخه يه جور سوال کردي، انگار بينمون اتفاقي افتاده، اونم مشروب خورده.
با لبخند گفت: معذرت مي خوام... آخه آراد تا به اين سن رسيده، نمي دونه مشروب چيه؟ چه برسه بخواد بخوره.
سرمو پايين انداختم و چيزي نگفتم. با ناخن دستام بازي مي کردم که گفت:
- يه چيزي مي خوام بدونم. پس هر سوالي کردم، جوابمو بده. باشه؟
جوابشو ندادم.
گفت: خانمي؟ نگام کن!
نگاش کردم.
گفت: ديشب آراد چي بهت گفت؟
همينم مونده چرت و پرتاي ديشب آرادو به امير بگم!
گفتم: هيچي!
- هيچي؟ آيناز خواهش مي کنم... مگه مي شه تو اون حالت چيزي بهت نگفته باشه؟!
romangram.com | @romangram_com